
پرنده مرده بود
برای آرزوهایم گریستم
پرنده انگار قلب من بود،
پوسیده در کناره دیوار
پرواز را به یاد بیاور
اینجا پایان آرزوهاست
پایان آرزوها...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 16:52 توسط مهدی |
راهی نمانده به جز سوختن و یا اینکه خود را خوش کنم به آینده ای که معلوم نیست.
بوی گذشته در آن محو شده و مرگ را از خود باقی گذاشته تا توشه راهم باشد.
زندگی برایم پاییزی بود که در آن بهاری سرد جاری بود.....
قبول گذشته ها ممکن نیست همان طور که آینده را نمی شود قبول کرد.
غروب سرد تنهایی به من می خندد در حالیکه گذشته ها را باد می برد میگوید:
اون که رفته هرگز نمیاد
اونی هم که مونده آخر از غم انتظار میمیره
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 16:28 توسط مهدی |

