غم را فریادی نیست
به چشمهایش نگاه کن
که در آسمان غریب دیار خویش چه معصومانه سوسو می زنند.
وترا می خوانند تا نظاره گر پیوند عجز و درد باشی.
امید را دوایی باید
که گاه امید داشتن
نهایت درد است.
ای ماه من
من پری کوچک غمگینی را می شناسم
که با نگاهش زندگی را معنا می دهد
و به آفتاب سلام می کند
و دل را دیوانه.
ای ماه من به او بگو
که زمینیان دیار تو
تنها به او نگاه می کنند
تا باز یابند تسلای دل بهانه گیر خویش را
نگاه کن که اشک هایم بغض کرده اند
به او بگو: که خدایی سخت است.
ای ماه من شاهد باش
که شب تنهاست و هر شب به تو چشم می دوزد.
ای ماه من
به او بگو :
که امشب به همه ستاره ها گفتم که دعا کنند
که بخوانند تو را
که بگویند خدا: از این زمینیان ناچیز شادیشان را مگیر.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 0:58 توسط مهدی |

