تبليغاتX
باغ عشق
باغ عشق

ای کاش عشق

تمام معنای زندگی نبود .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 14:22 توسط مهدی |

برای تنهایی هایم می نویسم...برای سکوت و بغض فراموش شده قلبم

 

می گویم و در نامه هایم که بوی عشق می دهد



تا من و تو در کنار هم باشیم و آرزوی خواب معصومانه را با خود به سپیدترین

 

 رویای عشقمان ببریم.



از آخرین غزلی که برایت سرودم تا عشق نهفته تو تا ابد نامت را بر دروازه

 

قلبم خواهم نوشت

 

 و تو تنها معبد پاک وجودمی



 که از آسمان دلت به سوی من پر کشیدی...دیگر صدایم آهنگ و موسیقی

 

تو نیست تا گوش دهی و 

 
به جرم ای عشق گاه دور من ...شکستن من مهم نبود ،مهم تو بودی نه من



بی انتها به خواب می روم و رویای تو را می بینم...با تو خواهم خندید...و قلب

 

 سوخته ام را به تو هدیه خواهم دادم.



اگر دوباره به افتخارت آمدم سرنوشت مرا به سوی تو خواند ولی اشک هایم

 

 بی جواب ماند....



به خود خندیدم از تنهایی...تو ندانستی همانطور که من ندانستم...گریستم و

 

 از وجودت به آرامی پر کشیدم

 

 و تا انتهای بی پایان پرواز خواهم کرد...



حتی زمانی که با احساس بی احساسم بمیرم باز هم مرگ نمی تواند تو را

 

از قلب کهنه ام بيرون كند



ای کاش هیچ وقت پاییز قلبت را نمی دیدم...و ای کاش و هزاران کاش

 

دیگر ....


از این پس خواهم سوخت بی تو و خواهم مرد و بر سنگ قبرم بنویسید :

 

زمانه او را از خانه مهر بیرون کرد



وسکوت هم آوازش بود و عمق وجودش لبریز از تو بود



وجودت را ترک کردم ناخواسته و بی صدا...اما زمانی به سراغت آمدم که

 

دیگر برایت مرده بودم



و تو برمودای عشق من بودی و من آسمان دلت...اشتباه بودو بس افسرده

 

ام


بر سنگ های رودخانه قلبت بنویس جرم ترک وجودت مرگ است
...



مجازات من این بود و باز هم بس است مرا از این عاشقی،

 

 برای وجود تو گفتم تا بدانی که سال هاست مرده ام



و خواهم گفت سنگ غرورم را تو شکستی اما هرگز به خود اجازه شکستن

 

سنگ غرورت را ندادم



و خواهم گفت که صدای غریبت مرا از آخرین دریچه قلبت بیرون ساخت و بر

 

گشتم تا بدانی که هر کجای دنیا زندگی کنم



بر روی آخرین برگ زندگیم خواهم نوشت

 

پایان.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 17:39 توسط مهدی |

برای مرگ عشقم چند ثانیه ای سکوت کن.

هیچ میدانی این روزها بی خیال ار هر چیزی که اسمش را زندگی گذاشته اند می گذرم؟

من فنا شده ام...دیگر چه لزومی دارد به خاطر زنده بودنم نفس بکشم؟

دیگر گریه های من چه اثری دارد؟مگر غم های من با گریه تسکین پیدا می کند؟

برای سوگ عشقم بر سر مزارش آمده ام.سکوت تنها همدم من است.

فقط تنهایی با من است...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:1 توسط مهدی |

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 17:12 توسط مهدی |

بعدها

من به ماه مینگرم

روزی اینجا میزیستم

هنوز ترانه را به یاد دارم

 

بعدها

هیچ صدایی اینجا نیست

ماه روی مشمع فرش است

کودکی سگرمه هایش در هم است

 

بعدها

صدایی میخواند

در را به عقب میگشایم

من روزی اینجا زندگی میکردم

 

بعدها

در عقب را میگشایم

نور رفته است

  درختان مرده اند.

مشمع فرش مرده است.

بعدها...

 

بعدها

سیاهی به سرعت حرکت میکند

سیاهی پر حجم

و اکنون من اینجا میزیم.

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 12:11 توسط مهدی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا